دریاچه

یه دریای کوچولو

اگر دل دلیل است ...

سراپا اگر زرد پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

 

چو گلدان خالی، لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

 

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم

اگر خون دل بود، ما خورده ایم

 

اگر دل دلیل است، آورده ایم

اگر داغ شرط است، ما برده ایم

 

اگر دشنه ی دشمنان، گردنیم!

اگر خنجر دوستان، گرده ایم!

 

گواهی بخواهید، اینک گواه:

همین زخمهایی که نشمرده ایم!

 

دلی سربلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده ایم

 

                                       قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 15:17  توسط پیمان  | 

آغوش ماه

نگاهی کرده در آفاق و ماهی کرده‌ام پیدا

چه روشن ماه و روشن بین نگاهی کرده‌ام پیدا

 

به سوی خلق هر راهی که دارم کور خواهد شد

که از دل با خدای خویش راهی کرده‌ام پیدا

 

من آن بخت سپید خود که گم شد سال‌ها از من

کنون در گوشه‌ی چشم سیاهی کرده‌ام پیدا

 

به آهی کز دل آوردم گرفتم دامن همّت

خداوندا چه دامنگیر آهی کرده‌ام پیدا

 

برای زندگانی موجبی در خود نمی‌دیدم

کنون گر عمر باشد تکیه‌گاهی کرده‌ام پیدا

 

گدای عشقم و عرض نیاز بی‌نیازی را

بلند ایوان ناز پادشاهی کرده‌ام پیدا

 

از این پس «شهریارا» از غم دنیا نیندیشم

که چون آغوش پیر خود پناهی کرده‌ام پیدا

 

                                           شهریار شعر و عاشقی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت 9:55  توسط پیمان  | 

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

گویی همه خوابند کسی را به کسی نیست

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

 

این قافله از قافله‌سالار خراب است

اینجا خبر از پیشرو و بازپسی نیست

تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست

 

من در پی خویشم، به تو برمی‌خورم اما

آن‌سان شده‌ام گم که به من دسترسی نیست

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

حیثیت این باغ منم، خار و خسی نیست

 

امروز که محتاج توام، جای تو خالیست

فردا که میایی به سراغم نفسی نیست

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

وقتی همه‌ی بودن ما جز هوسی نیست

                                                          هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در  جمعه هفتم شهریور 1393ساعت 19:5  توسط پیمان  | 

دوستت می‌دارم

دوستت می‌دارم و بیهوده پنهان می‌کنم

خلق می‌دانند و من انکار ایشان می‌کنم

 

عشق بی‌هنگام من تا از گریبان سر کشید

از غم رسوا شدن سر درگریبان می‌کنم

 

دست عشقت بند زرین زد به پایم این زمان

کاین سیه کاری به موی نقره افشان می‌کنم

 

سینه‌ی پر حسرت و سیمای خندانم ببین

زیر چتر نسترن آتش فروزان می‌کنم

 

دیده بر هم می‌نهم تا بسته ماند سر عشق

این حباب ساده را سرپوش طوفان می‌کنم

 

این من و این دامن و این مستی آغوش تو

تا چه مستوری من آلوده دامان می‌کنم

 

دست و پا گم کرده و آشفته می‌مانم به جای

نعمت وصل تو را اینگونه کفران می‌کنم

 

ای شگرف، ای ژرف، ای پر شور، ای دریای عشق

در وجودت خویش را چون قطره ویران می‌کنم

 

تا چراغانی کنم راه تو را هر شامگاه

اشک شوقی نو به نو آویز مژگان می‌کنم

 

زان نگاه کهربایی چاره فرمان بردن است

هر چه می‌خواهی بگو آن می‌کنم آن می‌کنم

 

                                                           سیمین بهبهانی

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 10:12  توسط پیمان  | 

نیمه گمشده

سلام!

شده تا حالا تو زندگی به کسی برخورد کنید که با خودتون بگید : این همونه!!

این همون کسیه که همیشه می خواستم...

کسی که شما رو بفهمه...

لازم نباشه براش توضیح بدید همه چیز رو...

همون آدمی باشه که پیش خودتون بگید: خدا اینو واسه من آفریده...

شده؟!!

به نظرم برای همه پیش میاد.

یعنی من فکر میکنم هر ادمی تو این دنیا فرصت آشنا شدن با نیمه گمشده اش رو پیدا میکنه..

فقط زمان  و مکانش مهمه... 
این شانس که تو زمان و مکان مناسب همدیگه رو پیدا کنیم همیشه به آدم رو نمیکنه...

می دونید...من فکر میکنم وقتی آدم نیمه گمشده اش رو تو شرایط نامناسب پیدا میکنه، دیگه شانس نیست...

شکنجه است!!!

شکنجه است...داشتن و نداشتن اونی که با تمام وجودش تو رو دوست داره!!!

شکنجه...

و زندگی من...منی که تو رو میشناسه...منی که طعم محبت تو رو چشیده...هر روزش شکنجه است...

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم خرداد 1393ساعت 12:27  توسط پیمان  | 

رنج بودن


سلام

یادم رفت می خواستم در مورد رنج  زن بودن بنویسم....

یه کم سرم گیج میره...یه کم ضعف دارم...از بس که عصبی ام.

رنج بود و زن بودن!!

محکوم شدن به یه سکوت ابدیه...

اشتباه نکنید...حرف هم زدم..فریاد هم کشیدم!!

اما باز محکومم به سکوت!!

خودم این حکم رو اجرا میکنم!!

ولی قول می دم!

به خودم قول می دم که این سکوت ابدی نباشه!!

میشکنم این سکوت رو...

هر زنی شاید مجبور باشه به تحمل چنین شرایطی..ولی من نه!!

من حق ندارم تن بدم به این ذلت...

من میتونم. باید بتونم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 14:44  توسط پیمان  | 

رنج زن بودن

سلام

خیلی وقت بود اینجا، اینجوری ننوشته بودم...

نه که دلم نخواسته باشه...نه!

فرصت نمی شد...

الان باز در حال سر ریز شدن هستم...دریاچه....دریای کوچولو...حسابی طوفانیه...

سخته زن باشی..زن باشی و آدم باشی...

خودم خواستم...الان هم اگه تحمل میکنم باز به خواست خودمه....

ولی تمومش می کنم....حتما تمومش می کنم....

خدایا!! کمکم کن!!!

امروز با یکی از دوستام درد دل می کردم.

گفت از خدا کمک بخواه!!!

خدایا به آبروی همین دوستم که می دونم یکی از بهترین هاست...کمکم کن!! لطفا!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 14:36  توسط پیمان  | 

سیل بلا

ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش

دلم از عشوه شیرین شکرخای تو خوش

همچو گلبرگ طری هست وجود تو لطیف

همچو سرو چمن خلد سراپای تو خوش

شیوه و ناز تو شیرین خط و خال تو ملیح

چشم و ابروی تو زیبا قد و بالای تو خوش

هم گلستان خیالم ز تو پرنقش و نگار

هم مشام دلم از زلف سمن سای تو خوش

در ره عشق که از سیل بلا نیست گذار

کرده‌ام خاطر خود را به تمنای تو خوش

شکر چشم تو چه گویم که بدان بیماری

می کند درد مرا از رخ زیبای تو خوش

در بیابان طلب گر چه ز هر سو خطریست

می‌رود حافظ بی‌دل به تولای تو خوش



+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1392ساعت 13:5  توسط پیمان  | 

مراقب قلب ها باشيم


وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم!

پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم!

وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می گردیم!

و همچنان تنها می مانیم...!


هیچ چیز آسان تر از قلب نمي شکند...

"ژان پل سارتر"

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1392ساعت 10:57  توسط پیمان  | 

شب های قدر...

به نام خدا

سلام

این شب ها،  شب های قدره..

شب های قدر!

خیلی چیزا در مورد این شب ها میگن..میشنویم...میدونیم...

این شب ها بهترین ها هستند...

خیلی کارها برای این شب ها توصیه شدند...

اسم این شبها "قدر" ه

من فکر میکنم  اسم این شبها قدره..که به ما یادآوری کنن:

باید " قدر دان"  باشیم...

باید "قدر" بدونیم...

اول قدر این شب ها رو بدونیم...

بعد هم قدر همه چیزای خوبی رو که تو زندگی داریم....

قدر بدونیم و شاکر باشیم...

قدر بدونیم... و مواظب همه چیزای خوبی باشیم که تو زندگی داریم...

قدر خونواده هامون...دوستامون...سلامتیمون...عزت و آبرومون...

قدر بدونبم!

قدر دل هامون رو بدونیم...

قدر عشقمون رو بدونیم...

قدر "زندگی" رو بدونیم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1392ساعت 10:55  توسط پیمان  | 

ای فصل آشتی و پیوند!

ای خجستگی زمان!
ای شکوه لحظه‌ها!
ای رمضان بزرگ!
سلام...

سراغت را از گنجشک‌ها گرفتم و گفتند که می‌آیی.
در کنار گلدان، یادت کردم و غنچه‌ها شکفتند.
در آینه، جست‌و‌جویت کردم و تمام قد‌ لبخند زد.
بر سجاده‌ نامت را بردم و تسبیح به رقص آمد.
در باغ‌ صدایت زدم و درخت‌ها تعظیم کردند.
این تکاپو‌ها به جبران عظمت اذان معطری است که هر سحر، خانه‌ها را با خدا پیوند می‌دهند.

این ارادت‌ها به احترام طراوت لحظه‌های افطارت بودند.
این شوق‌ها در پاسخ مهرورزی‌های مهربانی است در شب‌های بزرگ بارش نور و وحی و محبت؛ شب‌هایی که ترتیل دوست داشتن‌های آن بالا‌نشین نزدیک، همه را بی‌خویش می‌سازد.

این زمزمه‌ها مقدمه نجوای «یا رب یارب» دل‌سوختگانی است که در شب‌های «قدر» به بامداد دیدار چشم می‌دوزند.

ای فصل آشتی و پیوند!

دل‌هایمان را با آسمان پیوند بزن که از این خاک خسته‌ایم.

(نقل از: سید حبیب حبیب پور)

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1392ساعت 12:34  توسط پیمان  | 

ما را به دعا کاش فراموش نسازند...


خدایا

گفتم: خسته ام

گفتی:لاتقنطوا من رحمه الله


گفتم:خدایا هیچ کس راندارم

گفتی :نحن اقرب الیه من حبل الورید


گفتم :خدایا فراموشم نکن

گفتی : فاذکرونی اذکرکم


گفتم:خدایا راه چیست؟

گفتی :انا هدیناکم سبیل اما شکورا و اما کفورا


گفتم: خدایا نجات کجاست؟

گفتی :رمضان در راه است...


ما را به دعا کاش فراموش نسازند

رندان سحرخیزکه صاحب نفسانند...

  التماس دعا


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1392ساعت 10:6  توسط پیمان  | 

تولدت مبارک!!

سلام!

تولدت مبارک " دریای کوچولو" !!!!

تولدت مبارک...

تولد تو ...تولد دوباره من هم بود!!!

"دریای کوچولو"...تولدت رو بیشتر از خودت  به خودم تبریک میگم....

"دریای کوچولو" بودنت باعث شد بهترین اتفاق زندگیم رخ بده...

"دریای کوچولو" بودنت عزیزترینم رو به من برگردوند...

تولدت مبارک!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1392ساعت 9:19  توسط پیمان  | 

مهمونی شروع شده...

به نام خدا

سلام

مهمونی شروع شده...شما هم دعوتید....

و چه مهمونی باشکوهی....

میزبان...عزیزترین و مهربان ترین به ماست...

نزدیک ترین....

حتما بهترین ها رو برای پذیراییمون تدارک دیده...

حتما!

من....تو.....او....

چه شود!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1392ساعت 9:15  توسط پیمان  | 

او خواهد آمد...

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید..

منجی.. نجات دهنده...

او خواهد آمد...


خدایا!!

خداوندا!!

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست..

هر کجا هست...سلامت دارش...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1392ساعت 23:58  توسط پیمان  | 

سلام!

رنج فهمیدن...تمومی نداره...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1392ساعت 21:7  توسط پیمان  | 

خدایا...!


خدایا...!

اندكی نفهمی عطایم كن،كه راحت زندگی كنم!

مردم از بس فهمیدم و به روی خودم نیاوردم...! 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1392ساعت 9:34  توسط پیمان  | 

بچه که بودم


بچه که بودم

دلم برای آن کلاغ پیر می سوخت

که آخر هیچ قصه ای به خانه نمی رسید...

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1392ساعت 9:32  توسط پیمان  | 

تعطیل است

می دانی؟
یک وقت هایی باید
رویِ یک تکه کاغذ بنویسی تعطیل است
 
و بچسبانی پشتِ شیشه‌یِ افکارت
... ... باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال سوت بزنی
در دلت بخندی به تمام افکاری که
پشت شیشه‌یِ ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویی:
بگذار منتظر بمانند.
حسين پناهي

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1392ساعت 9:31  توسط پیمان  | 

لحظه‌ی دیدار

لحظه‌ی دیدار

لحظه‌ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه‌ام، مستم!

باز می‌لرزد، دلم، دستم!

باز گویی در جهانِ دیگری هستم!

های! نخراشی به غفلت گونه‌ام را، تیغ

های، نپریشی صفای زلفکم را، دست

و آبرویم را نریزی، دل

ای نخورده مست!

لحظه‌ی دیدار نزدیک است

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1392ساعت 16:4  توسط پیمان  | 

سلام!

خوبی شما؟!!

چند وقتیه اینجا ننوشتم....

یا فرصت نمی شد...یا حسم جای دیگه بود...

ولی می دونید...اینجا یه حس دیگه ای داره...

یه جور دیگه است...


+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1392ساعت 12:10  توسط پیمان  | 

نفسم...

سلام!

شبتون بخیر!

وقتی یه نفر رو خیلی دوست داری...

وقتی جونت بسته به جونش...

وقتی نفست بسته به نفسش...

اونوقته که حتی تصور یه لحظه نبودنش...برای نبودنت کافیه!!




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1392ساعت 22:59  توسط پیمان  | 

فاصله...

سلام!

دوری ...نزدیکی...فاصله!!!

فاصله...مفهوم عجیبیه!!

بعضیا میگن...و من هم قبول دارم ...که مهم اینه که قلب ها به هم نزدیک باشن..

روح ها بهم نزدیک باشن...

این قبول!!

ولی بعضی وقتا آدم دلش میخواد کسی رو که دوست داره...کنارش باشه...

دوست داره..دستش رو که دراز کنه...بهش برسه....


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1392ساعت 11:33  توسط پیمان  | 

نتوانم...نتوانم...

سلام!

شبتون بخیر!

چقدر نبودنت سخته...

چقدر دوریت سخته...

از من ساخته نیست....تحمل دوریت از من ساخته نیست...

نتوانم...نتوانم...


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1392ساعت 22:52  توسط پیمان  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1392ساعت 21:10  توسط پیمان  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1392ساعت 9:19  توسط پیمان  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1392ساعت 9:9  توسط پیمان  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1392ساعت 9:1  توسط پیمان  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1392ساعت 9:0  توسط پیمان  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1392ساعت 8:59  توسط پیمان  | 

مطالب قدیمی‌تر